سيد محمد باقر برقعى
3297
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
ز ضعف پيرى و درماندگى به جنگل غم * قرار چون شتر رانده از قطار گرفت به گوش ، نغمهء لا تقنطوا رسيد و مرا * دوباره در كنف لطف كردگار گرفت نسيم مهر ولاى على به لطف خدا * ز روى آينهء طبع من غبار گرفت نمود بلبل طبعم ز نو ، نوا آغاز * ز فيض مدح على راه افتخار گرفت وصىّ برحق احمد ، علىّ عمرانى * كه راه روشن توحيد را شعار گرفت نبى به امر خدا گفت با صحابهء خويش * چو جاى در صف آن قوم هوشيار گرفت كه هست خير بشر بعد من على به جهان * قرار منكر او در ميان نار گرفت بخوان تو واقعهء ليلة المبيت كه چون * نبى به همره صديق جا به غار گرفت على به بستر او جا نمود و از سر شوق * به كف روان گرامى پى نثار گرفت ولاى او كه بود حص محكم ايمان * خوش آنكه جاى در آن حصن استوار گرفت اگر به مور ضعيفى نظر ز لطف فكند * به پنجه شير فلك موسم شكار گرفت چو رو نمود پيمبر بهسوى غزوهء روم * على به مسند خير البشر قرار گرفت دبير چرخ يك از صد ز وصف او نتوان * رقم نمود به كف خامه گر هزار گرفت كسى كه منكر فضلش بود به روز شمار * مقر به دوزخ سوزان پرشرار گرفت ز ضرب خندق او لشكر خدا فاتح * شدند و لشكر شيطان ره فرار گرفت چو گشت قلزم نهجالبلاغهاش موّاج * تمام روى زمين درّ شاهوار گرفت بدا به حالت آن كس كه جاى حبّ على * به دل محبّت مردان نابكار گرفت غلوّ كنند به حقّش بود ز اهل عذاب * به روز حشر مر او را خداى خوار گرفت به شب ز خوف خدا تا به صبح گريان بود * به روز ، تيغ به كف بهر كارزار گرفت به بندگى خداوند و پيروى رسول * سبق ز جملهء اصحاب نامدار گرفت محبّ آل على گشت از سر اخلاص * كسى كه شاهد اقبال در كنار گرفت نصيب گشت كسى را سعادت ازلى * كه دست خويش به دامان هشت و چار گرفت به رهروان ره مرتضى على پيوست * كناره از همه ابناء روزگار گرفت هزار لعنت و نفرين به پور بو سفيان * كه راه دشمنى آن بزرگوار گرفت جماعتى كه بود كلبه مير اوّلشان * امير آخرشان هم لقب حمار گرفت بر آن پليد لعين صد هزار لعنت باد * كه راه زشت چنان قوم زشتكار گرفت به خود به مدحت حيدر به بال « مسعودى » * كه باز طبع تو سيمرغ را شكار گرفت